یاسر انصاری در آخرین پست وبلاگش”باران” نوشت:
تازگیها آدمهای بیجنبه زیاد در مملکت میبینیم! آدمهای تازه به دوران رسیدهای که اکثرا به دلیل سن کم دچار خود بزرگبینی میشوند.
شاید یکی از دلایل دیگرش هم رشد افراد بر اساس رابطه باشد به صورتیکه فرد بدون آنکه ذرهای صلاحیت داشته باشد مسئول و مدیریت بخشی را برعهده میگیرد. حالا هرچند این مدیریتها کوچک باشد اما آن فرد سعی میکند جایگاه خود را موثر جلوه دهد.
اخیرا دو نمونه از این افراد را دیدهام.
اولی استاد یکی از دانشگاههای تهران است. دانشگاه مذاهب اسلامی، دانشگاهی که مسئولین آن به واسطه زیر مجموعه قرار گرفتن مجمع تقریب و ارتباط این مجمع با “بیت” خود را دارای مصونیت میدانند و هیچ احد الناسی هم جرات ندارد بگوید: ببخشید! آیا بالای چشم شما ابروست؟!
یکی از مسئولین دانشگاه که به عنوان “کارتل” معروف است و علی رغم خواباندن ماشین چند ده میلیونی خود در پارکینگ دانشگاه از اتومبیل و راننده دولتی استفاده میکند و در نهایت هم سهمیه دریافت آرم طرح ترافیک میگیرد! تمام دوستان و رفقای خودش را حتی با مدرک لیسانس! برای تدریس دعوت به همکاری میکند و البته از همین طریق امتیازاتی هم میگیرد(چون اکثر دوستانش مدیریت یک جایی را بر عهده دارند).
این فرد مسئول که خیلی مسئولیت دارد(کل دانشگاه مذاهب کمتر از ۱۰۰ نفر دانشجو دارد که اکثرا هم از کشور همسایه، افغانستان هستند!) اخیرا از فردی به نام آقای خانی برای تدریس دعوت کرده است.
(این اخیرا که میگویم منظورم اوایل ترم حاضر است اما اینکه چرا الآن دارم موضوع را مطرح میکنم برای آن است که تصور میرفت برخی رفتارها تعدیل شود، همین رفتارهایی که الآن مینویسم.)
خلاصه اینکه این آقای خانی همان روز اول با اتومبیل دولتی و راننده و محافظ وارد دانشگاه شد. داخل کلاس هم که آمد با محافظش آمد تا نکند خدای نکرده از ۶ نفر دانشجوی سر کلاس فردی بخواهد این آقا را که نه کسی از شغلش خبر داشت و نه اصلا اسمش را میدانست، ترور کند! بعدها فهمیدیم که شهردار یکی از مناطق تهران است، بعدها!(تا الآن بیست بار از علامت تعجب استفاده کردم تا بفهمید که خودمان هم شاخ درآوردیم با این رفتارها)
محافظ آقای خانی اوایل رو به بچهها و چشم در چشم دانشجویان مینشست. زمانی هم که یکی از بچههای میخواست حرکتی کند یا سوالی بپرسد واکنش سریع نشان میداد مثلا سریع خودش را جلوی آقای خانی قرار میداد!!!
البته آقای خانی خیلی از کلاسها را نیامد و جایش همان آقای مسئول میآمد درس میداد، اینکه حق التدریس را چه کسی میگیرد و میگرفت را نمیدانم.
اما نمونه دوم:
نمونه دوم هم مربوط میشود به یکی شرکتهای مرتبط با مردم، ارتباط مستقیم. شرکتی که مردم هر روز سوار قطارهایش میشوند و پسوند بهرهبرداری را یدک میکشد.
چند وقت پیش بود که به دعوت یکی از مدیران این شرکت به آنجا رفتم، جایی که شبیه قصر است و هر روز مردم از روی یکی از پلهای تهران چشمشان به آن میخورد.
وارد اتاق آقای مدیر که شدم با یک اتاق ۹۰ متری مواجه شدم که تازه آنجا محل استقرار دو منشی آقای مدیر بود. بعد از آنجا وارد اتاق ۲۰۰ متری آقای مدیر شدم که با بهترین امکانات رفاهی از جمله تخت خواب و تلویزیون شونصد! اینچ و … مواجه شدم.
جالب اینکه آقای مدیر عکس چند تن از شهدا از جمله شهدای عزیز، باقری، باکری، همت و … را در قابهای خاتم چند ده هزار تومانی به پشت سرش و روی دیوار چسبانده بود!
در دلم تف انداختم به آن غیرتی که سادگی باقری را میبیند اما ککش نمیگزد. میبیند آن عکس معروف باقری را که خودش پشت فرمان نشسته اما باز راننده استخدام کرده!
آقای مدیر ادبیات خاص خودش را هم داشت، یعنی نمیتوانست کلا از … به بالا حرف بزند!
و …
خدا آخر و عاقبتمان را به ختم به خیر کند.